جعفر حقپناه و عبدالرسول دیوسالار دلایل پشیمانی فوکویاما از ایده پایان تاریخ را بحث کردند
مناظره/ سیاست هویت علیه لیبرالیسم
فرانسیس فوکویاما، نویسنده کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان که از او به عنوان مدافع بزرگ لیبرال دموکراسی نام برده میشود، اخیرا در گفتوگویی به لیبرالها هشدار میدهد که لیبرال دموکراسی پایان جدید تاریخ نیست و از بازگشت سوسیالیسم سخن میگوید. «هفتهنامه مثلث» در میزگردی با حضور دکتر جعفر حقپناه، استادیار مدعو مطالعات منطقهای دانشگاه تهران و دکتر عبدالرسول دیوسالار، پژوهشگر ارشد مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه به واکاوی آسیبها و انتقادات وارده بر لیبرال دموکراسی و همچنین نقد نظریه اخیر فوکویاما پرداخته است.

مثلث: در ابتدا توضیح دهید که به نظر شما زمینههای اجتماعی، اقتصادی و تاریخی انتقاد شخصی چون فوکویاما از لیبرال دموکراسی چیست و وی چرا بحثهای اخیر را مطرح کرده است؟
حقپناه: لازم است که برای شروع بحث، اشارهای به تاریخ تحول در دیدگاههای فوکویاما داشته باشیم؛ این اندیشمند ژاپنی-آمریکایی با نظریه معروف «پایان تاریخ» که در بحبوحه پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق و اتحاد جماهیر شوروی عرضه داشت، مطرح شد. آن نظریه به نوعی مبتنی بر یک انسانشناسی خوشبینانه بود که با آموزههای لیبرالیسم نیز همخوانی دارد. یعنی انسانتراز مطلوب جان لاک را مبنا قرار میداد و قائل بر این بود که بر اساس پارادایم انباشت علم و تجربه انسانی، نسل بشر به مرحلهای رسیده که در فرآیند آزمون و خطا، تمام رهیافتهای مختلف را تجربه کرده و در قالب نظریه داروین که بحث تنازع و بقا را مطرح میکند، نوع اصلح نظریهها و رهیافتها که باقی مانده همان نظریه لیبرالیسم است که این نظریه نیز کارآمدی خود را نشان داده است. بنابراین ما به نوعی به مرحله پایان تاریخ میرسیم. یعنی تمام همتایان آن شکست خوردهاند و آنچه که باقی مانده ماندگار است و میتواند به عنوان یک مدل واحد و منحصر به فرد به دنیا ارائه شود و میتوان بر اساس آن دنیا را اداره کرد. در واقع این نظریه به نوعی تداوم همان رویکردهایی است که به یکسانانگاری تاریخ و نظریههای خطی توسعه قائل بودند. پایه و اساس تمام این نظریهها، لبیرالیستی و آمریکا و اروپا پرورده است و از دهه 1950 و دوران پسااستعمار شروع شد. این نظریهها در یک مقطعی توسط دیدگاههای مکتب وابستگی و نظام جهانی با محوریت گوندر فرانک، سمیر امین، کاردوسو، فالتو و بعدها والرشتاین زیر سوال رفته بود. فوکویاما تمام آنها را در قالب نظریه پایان تاریخ تجمیع و احیا کرد و از این بابت میتوان گفت که فوکویاما متاخر است و فضل تقدم با اشخاصی مانند هانتینگتون است که نظریات خود را به لحاظ زمانی نیز زودتر مطرح کردهاند. بعد از فوکویاما نیز افرادی مانند مانوئل کاستلز، جامعهشناس سرشناس اسپانیایی، بخشی از دیدگاههای وی را در قالب نظریههایی با بنیانهای چپ مورد واکاوی انتقادی قرار دادند. البته در دهه 90 نقدهایی به نظریه فوکویاما وارد شد و نظریه هویت-مقاومت کاستلز نظریهای بسیار جدی است که به نگاه خوشبینانه و لیبرالیستی فوکویاما انتقاد وارد میکند. این رویکرد به ویژه بعد از دوران 11 سپتامبر و شروع خیزشهایی در نقاط مختلف جهان علیه نظم لیبرالی که پیامد آن، هژمونی آمریکا و تکقطبیشدن جهان بود، وارد فضای تازهای شد که به نظر میآید در نهایت خود فوکویاما را نیز به بازنگری در رویکرد اولیهاش واداشت. لذا این بازنگری در تازهترین آثاری که وی ارائه کرده قابل ردگیری است. مقدمات این بازنگری در کتاب نظم و زوال سیاسی، یکی از مهمترین کتابهایی که فوکویاما اخیرا نوشته، قابل مشاهده است و در آخرین کتابش با عنوان «هویت: تقاضا برای شأنیت و سیاست خشم» که به بحث سیاست و هویت میپردازد نیز یک بازنگری کامل در نظریاتش مشاهده میشود.
دیوسالار: فارغ از بحثهای تاریخی در خصوص نظریه فوکویاما به نظر من این نظریه مُرده به دنیا آمد؛ زیرا بلافاصله بعد از طرح آن با فاصله بسیار کوتاهی، بحرانهای وسیع امنیتی-انسانی دهه 90 در شرق اروپا و آفریقا آشکار میشود که اتفاقا لیبرال دموکراسی در حل بنیادین آنها ناموفق است. در آن مقطع طیف وسیع درگیریها و منازعات را شاهد هستیم. اساسا بحران لیبرال دموکراسی از همان مقطع خود را نشان داده بود.
دیدگاه اخیر فوکویاما یعنی توجه به هویت و خشونت، اساسا در سپهر یافتههای علوم اجتماعی امروز دنیا مساله جدیدی نیست، اگرچه ممکن است در پروژه فکری شخصی او یک چرخش جدی محسوب شود. در حقیقت مطلبی که وی در آخرین کتابش به آن اشاره میکند، یعنی تبیین چرایی مهمشدن هویتها به دلیل روند طردشدگی اجتماعی و خشونتها ناشی از این طرد، در فضای نظریات امروز حرف جدیدی محسوب نمیشود. نکاتی که فوکویاما در مقاله اخیرش در فارن افرز مطرح کرده مبنی بر طردشدن بخشهایی از نظام اجتماعی و لزوم بازتوزیع منابع و درآمدها، مسائلی است که سالهاست مورد بحث قرار گرفته است. طردشدگی و نابرابری اجتماعی، مسائلی هستند که از اوایل قرن بیستم و به ویژه در گزارش 2005 وضعیت اجتماعی جهان توسط سازمان ملل به صورت جدی به آن پرداخته شده است. این مسائل بدان مفهوم است که از میانههای دهه 90، بسیاری نسبت به این مساله حساس شده بودند که یک مشکلی در توزیع منابع در نظام سرمایهداری در حال رخ دادن است.الگوی سرمایهداری توزیع منابع در یک روند بلندمدت احتمالا گروههایی از نظام اجتماعی را به حاشیه میراند و باعث میشود که آنها از منافع این رشد برخوردار نشوند و در نتیجه به روشهای خشونتآمیز برای مقاومت دست بزنند.
بر این اساس من معتقد هستم نظریه پایان تاریخ فوکویاما در برههای مطرح میشود که بسیاری از علائمی که امروز از آنها در کتابش یاد میکند در آن زمان نیز وجود داشته است. به بیان دیگر در اوایل دهه 90 نیز مسائل مربوط به بازتوزیع منابع و بحث شناسایی در نظام اجتماعی وجود داشت.
اگر به بحثی که امروز فوکویاما مطرح میکند بازگردیم دو محور اصلی دارد؛ نخست بحث طردشدگی ناشی از نابرابری اجتماعی و دوم بحث بازتوزیع منابع است. گویی فوکویاما امروز متوجه شده در مقطعی که تز پایان تاریخش را مطرح میکرده نیاز بوده به علائم ضعیف در حال وقوع در لایههای زیرین نظام اجتماعی توجه بیشتری میکرده است.
مثلث: تا چه حد این نظریه ناظر بر اقدامات آمریکا در سطح جهانی و گسترش شکاف ناشی از اقدامات کسانی چون ترامپ در گسترش ناعدالتی است؟
حقپناه: شاید علت آنکه امروز فوکویاما به صرافت افتاده تا در نظریه خود بازبینی داشته باشد ناشی از آن است که مدتی باید منتظر میماند تا ببیند نظریه جهانیشدن نهایتا چه صورتبندی در کل جهان ارائه میدهد. یعنی ابعاد اقتصادی، فرهنگی و سیاسی جهانیشدن با یک فاصله زمانی نهایتا جهان را درنوردید و پیامدهای آن امروز نهایتا به نتایجی قطعی رسیده است.
در دورهای، نظریه جهانیشدن به عنوان یک ترم غالب طرح و واژه جهانبومیشدن با هدف توضیح فاصلههای ایجاد شده و پیامدها مطرح شد. همچنانکه به نظریه کاستلز اشاره کردم، نظریه هویت-مقاومت بر آنچه که امروز فوکویاما مطرح میکند مقدم است. همچنین بحث طردشدگی و نابرابری در نظام توزیع که دکتر دیوسالار اشاره کردند، بخشی از موضوع بود که کارکردها و پیامدهای سیاسی و امنیتی خود را در حال حاضر به خوبی نشان میدهد. به نوعی ما شاهد هستیم که فوکویاما از مرحلهای که بر مبنای سیاست حقیقت نظریه پایان تاریخ خود را ارائه کرد گذر کرده و اکنون به سیاست هویت رسیده است. در سیاست حقیقت، نگاهها هنجاری است، بنیانهای اندیشهای دارد و میخواهد نظمی را بر مبنای آموزههای لیبرالیستی ایجاد کند. اساسا نقدی که به لیبرالسیم وارد میشود این است که خیلی قائل به حفظ وضع موجود و محافظهکارانه است. این شالوده رهیافت راستگرایانه است که در برابر رهیافت کلی چپ قرار میگیرد که قائل به تغییر است و تغییر و تحول برای آن مساله است.
لذا تحولات دنیا، فوکویاما را به این نقطه رسانده که باید به سیاست هویت بپردازد یعنی جایی که پیامدهای الگوهای یکسانانگارانه و نظم تکخطی باعث شده که مقاومتهایی ایجاد شود و رژیم حقیقتی که به تعبیر وی، لیبرالیسم در پی ایجاد آن است، در هم میشکند. در نتیجه اکنون ما شاهد پیدایش گسلهای بسیار متنوع و متعددی هستیم که همگی به نوعی هویت و مقاومت را شکل میدهد. سیاست هویت که امروز فوکویاما به آن پرداخته، بیان دغدغههای او در مورد خیزش جریانهای پوپولیستی و دست راستی است اما به نظر میرسد که داستان فراتر از این صحبتها است. یعنی در برهه فعلی ما شاهد هستیم که گسلهای هویتی منشعب شده و گسلهای مذهبی، قومی، ایدئولوژیک، طبقاتی و ناحیهای شکل گرفته است. این گسلها انواع سیاست هویت و مقاومتهایی که بر حسب آن شکل میگیرد را ایجاد کرده است. لذا پیامد چنین مسالهای، خیزش دوباره جریانهای دست راستی و پوپولیستی است که بسیار فراگیر شده است. پیشتر چنین مسائلی خصلت کشورهای درحال توسعه تلقی میشد که به گونهای همیشه در حال تحول بودند و از چپ به راست درمیغلتطیدند. اما در حال حاضر نظمهای موجود و نظامهای کهن و مستقر در اروپا و یا آمریکا نیز دچار این سیاست هویت شدهاند و به نوعی نظریههای ناسیونالیستی یا حفظ خود اولویت پیدا کرده است. در نتیجه مساله خیلی فراتر از آن است که بخواهیم آن را به پوپولیسم و تاثیرش بر سیاست تقلیل دهیم.
دیوسالار: من با بحث آقای دکتر موافق هستم و مایلم کمی بیشتر آن را باز کنم. اتفاقی که در دنیای امروز شاهد هستیم دو شکاف بزرگ را شامل میشود که سایر شکافها و گسلهای نظام اجتماعی جهان را درون خود در برگرفته است.
نخست، شکاف امنیت است؛ امروز دنیا را میتوان به دو قسمت امن و ناامن تقسیم کرد. گزارش جدید شاخص جهانی صلح موسوم به GPI نشان میدهد که 25 کشور امن دنیا با نرخ رشد یک درصد در سال بر امنیتشان افزوده میشود و 25 درصد ناامنترین کشورها، با نرخ 7/2 درصد از امنیتشان کاسته میشود. لذا یک شکاف فجیع امنیتی در دنیا قابل مشاهده است که روزبهروز نیز گسترش پیدا میکند. نتیجه دوم این شکاف امنیتی این است که کسانی که در دنیای ناامن هستند، از خودشان سوال میکنند که آیا آنها به عنوان افرادی حائز اهمیت شناسایی میشوند، هویتها و ارزشهایشان دیده میشود و اصلا مرگشان برای کسی اهمیت دارد یا خیر.
به عنوان مثال اخیرا خبری منتشر شد که طی یک حمله هوایی در سوریه 62 نفر کشته میشوند؛ اکنون پرسشی که بسیار مطرح میشود این است که چطور 62 نفر کشته میشوند و اتفاقی نمیافتد اما مرگ یک نفر دیگر همچون خاشقچی جهان را متاثر میکند. این مساله ناشی از شکاف امنیت است. لذا یک بعد تحول بزرگ در نظام اجتماعی دنیا این است که جهان امروز به دو گروه امن و ناامن تقسیم شده است. یک شکاف بزرگ دیگر، شکاف نابرابری در دسترسی به منابع است. این دسترسی به منابع را در سطح وسیعی میتوان تعریف کرد. ماهیت این شکاف افقی است، یعنی در یک شهر یا روستا، عدهای دسترسیهایی دارند که عده دیگری ندارند. در نتیجه شکاف در دسترسی به منابع نکته دومی است که به نظر میرسد بسیاری از روشنفکران را حساس کرده است.
البته شکاف سومی هم وجود دارد که کمتر به آن توجه شده و آن شکاف زیستمحیطی است. با این مقیاس نیز میتوان دنیا را به دو گروه تقسیم کرد؛ یعنی در دنیا نقاطی وجود دارد که ساختارهای زیستی در آن شرایط مطلوبتری دارد و در نقاطی مانند خاورمیانه، پارامترهای زیستمحیطی علیه آن عمل میکند. بنابراین اگر این سه شکاف ساختاری شامل شکاف امنیتی، دسترسی به منابع و زیستمحیطی را کنار هم قرار دهیم درمییابیم که حرف امروز فوکویاما از کجا ناشی میشود. لیبرال دموکراسی در کنترل این شکافها موفق نبوده است و بالعکس بر عمق گستره آنها افزوده است و این به خیزش هویتی گروههایی که در جهان ناامن، با دسترسی محدود و ناپایدار زیستی زندگی میکنند انجامیده است. جالبتر اینکه لیبرال دموکراسی این شکافها را هرچه بیشتر افقی ساخته است. یعنی اینکه اکنون این شکافها فقط میان کشورهای شمال و جنوب نیست بلکه در درون کشورهای شمالی و حتی در سطح شهرها و مناطق گسترش یافته است. بنابراین جهان امروز خلق شده توسط نظم لیبرال دموکراسی، ماتریسی از شکافها را خلق کرده است که هر روز به مرحله بحرانی نزدیکتر میشود. من معتقد هستم که در مقطع ساخت اولیه نظریه پایان تاریخ فوکویاما نشانههای ضعیف بسیاری از این شکافها وجود داشت زیرا اینها شکافهایی نیستند که تنها طی دو دهه اخیر شکل گرفته باشند بلکه محصول یک دوره طولانی سیاستگذاری توسعهای و امنیتی هستند.
مثلث: آیا دیدگاه اخیر فوکویاما میتواند منجر به راهحل جدیدی شود؟
دیوسالار: من بحثهای فوکویاما را خیلی واجد وجوه عمیق کنکاش لایهها درونی لیبرال دموکراسی نمیبینم. لیبرال دموکراسی در یک جای کلیدی دچار مشکل است که در کتاب اخیر فوکویاما «هویت: تقاضا برای شأنیت و سیاست خشم» نیز ذکر شده و آن مساله کنترل خشونت است. نظریهپردازانی مانند داگلاس نورث و عجم اوغلو تلاش کردند روکش کنترل خشونت در دموکراسی را به کمک تحلیلهای نهادی و با نظریههایی مانند دسترسی باز و دسترسی بسته تبیین کنند. از نظر آنها اساسا در لیبرال دموکراسی ساختاری از نهادها ایجاد شده که دو کار انجام میدهند؛ نخست آنکه توزیع سود حاصل از خشونت را کنترل و محدود میکنند تا افراد به واسطه سود بیشتر وارد پروسههای خشونتآمیز نشوند.
دوم آنکه با ایجاد ساختار نهادی دسترسی باز فرصت کسب سود در رقابتها غیرخشونتآمیز را افزایش داده و هزینه رقابتهای خشونتآمیز برای سود مازاد را به کمک نهادهای تنبیهی بالا میبرند. این گونه مطمئن میشوند که افراد ترجیح خواهند داد به جای رقابت خشونتآمیز برای کسب سود، از روشهای مصالحه آمیز استفاده کنند. در عین حال سازمانهای خشونت یعنی ارتش نیز سودشان به واسطة رشد اقتصادی جامعه بیشتر میشود و در نتیجه از پادگانها خارج نمیشوند و به غارت مردم نمیپردازند. زیرا با رشد کیک توسعه، سهم آنها نیز از این کیک بیشتر میشود.
اما مشکل استراتژیک اینجا است که سطح تحلیل افرادی مانند فوکویاما، نورث و دیگران در کنترل خشونت در سطح ملی و محدود به دولت-ملتها است. یعنی توضیح میدهند که به چه صورت در دولت-ملتی مانند آمریکا یا دولت-ملتهای اروپایی، ساختارهای نهادی محدودکننده یا تشویق کننده به گونهای تنظیم کنند که خشونت در درون این نظامهای اجتماعی کنترل شود. اما این نگاهها اساسا قادر نیستند مساله را در سطح بینالمللی توضیح دهند.
اتفاق وحشتناکی که رخ داده و ریشه حرفهای فوکویاما را باید در آن جست و جو کرد این است که اساسا لیبرال دموکراسی قادر نبوده که خشونت را در خارج از مرزهایش کنترل کند. یعنی لیبرال دموکراسی در ایجاد یک اقتصاد سیاسی بینالملل که بتواند کارکردهای نهادی را که در لایه دولت-ملت داشته، پیاده کند، ناموفق بوده است. در سطح بینالمللی ابزارهای تنبیهی به کارگیری خشونت وجود خارجی ندارد و هنوز سود مازاد از به کارگیری ابزار خشونت غوغا میکند.
اگر عدد ناشی از سود خشونت را در دنیا محاسبه کنیم بهتر میتوانیم این بحث را متوجه شویم؛ امروز 7/14 تریلیون دلار یعنی معادل 4/12 درصد تولید ناخالص داخلی GDP جهان در صنعت خشونت هزینه میشود. بنابراین لیبرال دموکراسی درون دولت-ملتها خشونت را کنترل کرده اما تبعات منفی سود عایدی از خشونت را به خارج از دولت-ملتها در ساختار نظام جهانی و اقتصادی سیاسی بینالملل حواله داده است. لذا لیبرال دموکراسی توانسته خشونت را به صورت مقطعی و موضعی کنترل کند. نمونه آن صحبتهای اخیر دونالد ترامپ است. او صراحتا در خصوص مساله قتل جمال خاشقچی گفته که به 110 میلیارد دلار حاصل از فروش تسلیحات به عربستان نیاز دارد. چرا که سود صنعت خشونت در آن سوی آتلانتیک به معنی نوآوری و اشتغال بیشتر است. در حقیقت لیبرال دموکراسی نتوانسته یک نظام اقتصادی-سیاسی بینالملل ایجاد کند که در آن سود خشونت کنترل شود. در وضعیت کنونی سود مازاد صنعت خشونت در دولت-ملتهای غربی توسعه بیشتر میآفریند و در دولت-ملتهای جنوب ناامنی و فقر تولید میکند. در نتیجه این سیاست، یک جا امن و جای دیگر ناامن شده است. به بیان دیگر به ازای مصرف تجهیزات نظامی در یک نقطه، سود نوآوریها و تحولات اجتماعی ناشی از توسعه تسلیحاتی در دولتهای دیگر افزایش مییابد این مساله اصلا پوپولیستی یا تبلیغاتی نیست؛ اگر به کارکرد نیروهای مسلح و نظامیها نگاه کنیم درمییابیم که آنها اساسا نه فقط در دهههای 50، 60 یا 70 میلادی پیشران توسعه در لیبرال دموکراسی هستند، بلکه امروزه هم که شرکتهای بینالمللی نوآور غیرنظامی مهم شدهاند، هنوز نقش بودجههای نظامی در ایجاد نوآوری نظامی چشمگیر و غیرقابل چشمپوشی است. در نتیجه میتوان گفت که لیبرال دموکراسی به فعال نگه داشتن صنعت خشونت نیاز دارد زیرا اگر این صنعت را فعال نگه ندارد بخشهای مهمی از کارکردهای اجتماعی نوآورانه خود را از دست میدهد.
در یک جمعبندی میتوانم بگویم موضعگیری اخیر فوکویاما به تبیین منجر به حل مساله ختم نمی شود و صرفا در حد توصیف یک وضعیت باقی مانده است.
حقپناه: من از منظری بیرون از رهیافت لیبرالیستی به نگاه فوکویاما نقدهایی دارم. براساس آموزههای چپ به خصوص آنگونه که کلاوس افه، جامعهشناس سیاسی آلمانی صورتبندی کرده اصولا نظام سرمایهداری مستعد بحرانهای دورهای است و هیچ گاه نمیتواند خود را از این بحرانها خارج کند؛ یعنی صرفا این بحرانها به تعویق میافتد و از یک بخش به بخش دیگر انتقال داده میشود. یک زمان نظام توزیع، یک زمان سیستم بانکی و یک زمان بخشهای تولید دچار بحران میشود اما این سیکل همواره برقرار است. به لحاظ تاریخی نیز اگر نگاهی بیاندازیم هر 10 سال یک بار اقتصادهای لیبرال در اروپا و آمریکا دچار این بحران میشوند و از آنجایی که بر اساس رویکرد جهانیشدن همه کشورها به هم پیوسته هستند، به سرعت پیامدهای این بحران از یک کشور بزرگ مانند آمریکا یا کشورهای اروپایی به مناطق دیگر سرایت میکند. اگر دقت داشته باشیم این پدیده نیز پدیده تازهای نیست و میتوان رگههای تحلیل بحرانهای نظام سرمایهداری را در آثار مارکس و اقتصاددانهای سیاسی بعد از او دنبال کرد. دیدگاههای لنین نیز در آستانه جنگ جهانی اول بر همین مبنا است. در واقع او صنعت نظامیگری را به عنوان پیشنیاز توسعه اقتصادهای لیبرال در پیدایش جنگ جهانی اول تحلیل میکند. کتاب معروف «امپریالیسم به مثابه آخرین مرحله نظام سرمایهداری» نیز این موضوع را تبیین میکند که چگونه اقتصاد سیاسی لیبرال ناچار است که در خارج از مرزهای خود پویشهایی داشته باشد تا بحران را به نقطه دیگری منتقل کند و به ازای ناامنسازی و بحرانآفرینی در مناطق دیگر، جامعه لیبرال را حفظ کند. از این جهت به نظر میرسد دیدگاهی که فوکویاما اخیرا مطرح کرده قابلیت تبیین برای همه مسائل دنیا ندارد و قاعدتا بر اساس آن نمیتوان تجویز کرد. شاید نقطه قوت صحبتهای فوکویاما این باشد که این نگاه از درون آمریکا مطرح میشود یعنی جایی که سنت نقد لیبرالیسم تا به امروز خیلی قوی نبوده است. از این جهت شاید مهم باشد فردی که خود نظریهپرداز لیبرالیسم بوده نقدی از درون ارائه میدهد که در جای خود تامل است. اما بعید به نظر میرسد که بتواند بر اساس این نظریه، مشکل سیاست هویت را حل و فصل کرد. چرا که همانطور که دکتر دیوسالار اشاره کردند امروز حتی اگر مساله توزیع حل شود مساله امنیت وجوه دیگری دارد که به ناامنی دامن میزند. مساله امنیت محیطزیستی یکی از مسائلی است که منجر به جابجاییهای بزرگ جمعیتی در مناطقی مانند خاورمیانه شده است. درمورد بحران سوریه گفته میشود که یکی از عوامل منازعه، جابهجاییهای جمعیتی ناشی از خشکسالیهایی بود که مردمی که دههها و سدهها جدای از هم زندگی میکردند را ادغام کرد و در اثر کمبود منابع، اختلافاتی میان آنها ایجاد شد. از این بابت نمیتوان انتظار داشت که براساس نظریه فوکویاما یک تجویز جامعی داشت که بتوان سیاست هویت را صورتبندی جدید کرد و مانع از مدیریت ستیز و پوپولیسم شد.
مثلث: با توجه به ایرادات و انتقاداتی که به لیبرال دموکراسی وارد است، آیا وضعیت در جوامع غربی به همین صورت ادامه پیدا خواهد کرد و اگر تغییراتی صورت بگیرد این تحولات در حوزههای مختلف چگونه خواهد بود؟
دیوسالار: مساله ناتوانی لیبرال دموکراسی در ایجاد یک نظام اقتصاد سیاسی بینالملل که بتواند بسترهای تولید خشونت را کنترل کند و سود ناشی از خشونت را کاهش دهد، یک تحول دیگر را درون خود ایجاد میکند که یک تحول سیاستگذارانه است. یعنی لیبرال دموکراسی در حوزه سیاستگذاری دچار مشکل است. بحثهایی که درخصوص فلسفه لیبرال دموکراسی صورت میگیرد مباحث خوبی است اما جدای از این مساله، لیبرال دموکراسی دارای تناقضی درونی و جدی در سطح سیاستگذاری است. این تناقض درونی پارادوکس میان امنیت و توسعه است؛ یعنی کاری که سیاستگذاری بینالمللی لیبرال دموکراسی انجام میدهد این است که توسعه با رشد بالا در برخی مناطق را به قیمت ناامنسازی مناطق دیگر پیش میبرد. در حقیقت سیاستهای امنیتی و سیاستهای توسعهای در سطح نظام جهانی با هم سازگار نیستند و این یک چالش بزرگ است. اگر با منطق سود خشونت به مساله نگاه کنیم، در جایی که صادرات سلاح صورت میگیرد یک اتفاق توسعهای در حال روی دادن است. به عنوان مثال وقتی به اقتصاد روسیه یا آمریکا نگاه کنیم درمییابیم که تولید نظامی به عنوان یکی از شاخصهای رشد اقتصادی یا توسعه دیده میشود. این در حالی است که همین شاخص توسعه در جای دیگری شاخص ناامنی را بالا میبرد. لذا تعارض میان سیاست توسعهای در یک سطح و سیاست امنیتی در سطح دیگری قابل مشاهده است که این قاعده را میتوان در حوزه محیط زیست نیز مورد بررسی قرار داد. مخالفت امروز دونالد ترامپ با مساله پیوستن آمریکا به پیمان کیوتو را با این نوع از سیاستگذاری میتوان تحلیل کرد.استدلال ترامپ در یک مقطع، استدلال درستی است؛ او میگوید اگر آمریکا به این پیمان بپیوندد، نرخ رشد اقتصادی این کشور کاهش پیدا خواهد کرد و این مساله باعث میشود که وی به اهداف توسعهای و نرخ پایدار رشدی که مدنظر دارد دست پیدا نکند و بعدها در بازتوزیع دچار مشکل شود. ولی در نگاه بلندمدت همین سیاست یک سری تبعات ضدتوسعهای نهتنها فقط برای آمریکا بلکه برای یک نظام بزرگتر بینالمللی ایجاد میکند. در اینجا بحثها از حوزه لیبرالیسم و سوسیالیسم خارج میشود و به الگوهای حاکم سیاستگذاری در سطح جهان مرتبط میشود. الگوهای حاکم سیاستگذاری در سطح جهان یک فضای چندلایهای بزرگتر که مبتنی بر همگونی و سازگاری توسعه و امنیت است را رعایت نمیکنند و نمیبینند؛ حال چه لیبرالیسم باشد، چه سوسیالیسم و چه هر ایسم دیگری...
سیاستها در عمل یا امنیت را به قیمت کاهش توسعه تقویت میکنند یا توسعه را به قیمت بیتوجهی به امنیت پیش میبرند؛ این ناسازگاری امنیت-توسعه در لیبرالیسم یک محدودیت ساختاری شده است. به همین خاطر بحثهای فوکویاما نمیتواند وارد عرصههای ریشهای بحرانی که در حال فراگرفتن کل جهان است، بشود. او فقط توضیحاتی در این رابطه ارائه کرده مانند گزارشهایی که پیشتر بسیاری از سازمانهای بینالمللی یا اقتصاددانهای بزرگی که روی مساله نابرابری کار میکنند، منتشر کردهاند. اما در این زمینه امکانی برای ورود به حوزههای عمیقتری که بسترهای تحول در نظام اجتماعی و بینالمللی را شکل میدهند فراهم نشده است.
حقپناه: میتوان این مساله را از سطح نظام بینالملل به سطح نظام ملی نیز تعمیم داد. یعنی آنچه در نظام بینالملل وجود دارد در خصوص هر یک از کشورهای عضو نظام بینالملل نیز صدق میکند. امروزه همانگونه که کاستلز اشاره میکند جامعه شبکهای به عنوان منطق ارتباطات جدید باعث شده که خیلی از بخشهای دنیا با هم ارتباطات و اتصالاتی داشته باشند. درواقع مرکز در همه نقاط دنیا، اتصالاتی با هم دارد. به عنوان مثال تنوع سبک زندگی در همه کانونهای پراکنده مرکزی در جهان وجود دارد اما مقاومتها و هویتهایی در درون این کانونهای مرکزی و پیرامون آنها ایجاد شده است. یعنی نمیتوان گفت نابرابری فقط میان قاره اروپا و قاره آفریقا است، بلکه در نیویورک یا لندن کلونیهایی شکل گرفته که مقاومتها در آنها قابل مشاهده است. آنچه باعث احیای نظریه جنبشهای دست راستی شده لزوما به دلیل پدیدهای مانند مهاجرت یا مخالفت با مسلمانان مهاجر نیست، بلکه خیلی از این موارد، فاصلهها و یک شکاف نسلی را در اروپا و آمریکا نشان میدهد. فوکویاما نتوانسته به این مساله پاسخ دهد که چگونه میتوان سیاستی را دنبال کرد که داخل دولتهای ملی، مشکلات را حل کند. البته توصیه او برای توجه به سوسیالیسم حائز اهمیت است اما مشخص نیست که نهایتا چگونه میتوان این موارد را با آموزههای لیبرالیستی سازگار کرد. من در صحبتهای وی ندیدم که او بخواهد مدل مدنظرش را به کشورهای موفق حوزه اسکاندیناوی ارجاع دهد و بگوید که آیا میتوان چنین شالودهای داشت یا خیر. البته مدل حوزه اسکاندیناوی نیز به سختی قابل تعمیم به کشورهای دیگر است زیرا آنها به لحاظ جمعیتی، جغرافیایی و تاریخی ویژگیهایی دارند که تردید وجود دارد بتوان آنها را به راحتی به دیگر کشورهای جهان سرایت داد. لذا مشکل در سیاستگذاریها در سطح ملی است و از این جهت باید بازنگری دوباره در کاربست نظریه فوکویاما داشته باشیم.
دیوسالار: فوکویاما در مقالهای که اخیرا منتشر کرده به مباحثی مانند جهانیشدن و رشد فناوری اشاره دارد و میگوید که این مسائل باعث شده که نظامهای لیبرال دموکراسی نتوانند شرایط مناسبی را شکل دهند.
این در حالی است که مفهوم طردشدگی اجتماعی که با هویت و مطالبات هویتی نسبت مستقیم پیدا میکند در سوسیالیسم نیز خیلی قابلیت حل آن وجود ندارد.
فوکویاما فرض را بر این گرفته که اگر بازتوزیع اصلاح شود که بدون شک با رویکردهای سوسیالیستی این بازتوزیع بهتر انجام خواهد گرفت، بازتوزیع بهتر باعث میشود که خیلی از طردشدگیها و نابرابریها حل شود. ولی گزارشهای اخیر طردشدگی در سطح جهانی، بیانگر مساله دیگری است. باید توجه داشت که طردشدگی با نابرابری این تفاوت را دارد که در طردشدگی، اشخاص دسترسی به منابع دارند اما در فرآیندهای عمومی و کلان نظام اجتماعی و پروسههایی که آنها را به عنوان یک موجودیت مشخص به رسمیت میشناسد و در نظام اجتماعی درگیر میکند، به حاشیه رانده میشوند. لذا فهم این مساله که چگونه میتوان این طردشدگی را حل کرد نیاز به بازبینی عمیقتر نهتنها در فلسفه ایسمها بلکه در روشهای سیاستگذاری دارد. یعنی شیوههای سیاستگذاری و تولید مازاد برای بازتوزیع باید اصلاح شوند. احتمالا نگاه فوکویاما بر این اساس بوده که در حوزه انباشت و تولید مازاد خیلی مشکل وجود ندارد و اگر به حوزه سوسیالیسم بازگردیم و بازتوزیع انجام گیرد این مشکل حل میشود. اما مساله اینجاست که روشهای تولید مازاد و شیوههای انباشت در برخی موارد دچار مشکل است. یعنی روشهای تولید مازاد یا الگویی که بر اساس آن تولید در نظام جهانی یا در سطح دولت-ملتها ساختارمند میشود، آن چنان که که گفتم تعارضی میان امنیت-توسعه را نهادینه کرده است.
همچنانکه قبلا گفتم سود خشونت مثال کلیدی این الگوی تولید است، یعنی تا زمانی که سود مازاد از تولید ابزار خشونت بهدست میآید بدیهی است که شکافها و بحرانهای هویتی کنترل نمیشوند چون به هر حال جایی برای مصرف ابزار خشونت باید وجود داشته باشد. به این ترتیب تحلیلهای فوکویاما با حذف چالشهای تولید، کمکی به حل بنیادین مسائل نظام بینالملل نمیکند.
دیدگاه تان را بنویسید